بهاردربهار

تقدیم به وبگردهای عزیز
گفتار نيك
كردار نيك
پندار نيك
يه سوال : آيا كسي ميتونه با اعتقاد به اين سه جمله بازم گناه كنه؟

بقیه عکس ها درادامه مطلب.
گذرگاه غریب بی قراری
سلام ای کبکهای نغمه پرداز
بلنداوازگان بغض تاراز
سلام ای قلب غمگین چغاخور
نشسته زیرباران بادلی پر
سلام ای پیر منگشت پیرخفته
هزاران راز را دردل نهفته
سلام ای سرزمینم بختیاری
سلام ای شیرمردبختیاری
قصه ي دوست دارم رو تو ميگي توخاليه
دل من اما از اين نا باوري ها خاليه
تو داري غريبه ميشي با منو نمي دوني
كه ميونه غربت غم ها دلم چه حاليه
دل تو امروزيه گلاي كاغذي مي خواد
دل من قديميه اين گلا رو ميده به باد
دل تو امروزيه گلاي كاغذي مي خواد
دل من قديميه اين گلا رو ميده به باد
دلامون سياه شدن براي هم تنگ نميشن
مث آسمون ديگه زلال ویکرنگ نمیشن
اون كه گفت مهربوني تا دنيا دنياس ميمونه
راست مي گفت گمون مي كرد دلامون از سنگ نمي شن
اون كه گفت مهربوني تا دنيا دنياس ميمونه
راست مي گفت گمون مي كرد دلامون از سنگ نمي شن
دل تو امروزيه قصه ي دوست داشت نو باور نداره
دل من قديميه عاشق عشقيه كه آخر نداره...
ببار اي آسمان آسماري
بكش دستي به خاك بختياري
نگاهي كن به حال زار تاراز
كه آبان است و اوج بي قراري

امروزهفتم ابان....
اماچراچیزی توش ننوشته .....
مگه اینجاایران نیست......
مگه هفتم ابان زادروزپدرایران بنیانگذارحقوق بشرکوروش بزرگ نیست....
نمیدانم علت چیست....
به هرحال این روزبزرگ برتوایرانی عزیزگرامی باد.
ایرانی هموطنت رااگاه کن .//
نه چابک سوارونه کهنه صیاد سران بختیاری برفتندزیاد
کجاییندمردان شیرین بیان پریدن ورفتندهمه ازمیان
زدست زمانه ببایدگریست زبرنوبدستان دگرهیج نیست
دریغاکجاییندشیران نر تفتنگهای برنو واسب کهر
کجایندزنان مینابه سر نشینندوزایندشیر ان نر
سروده برادرعزیزحسینعلی ناصری کریموند
دراین بن بست ![]()
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بنبست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست
آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد
بمان مادر![]()
![]()
![]()
![]()
لنگر میزند بر شیشهها سرپنجه باران
نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهان كوچه پر خون میشود از مشت خمپاره
فشار درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشك خونآلوده خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بُن كنده را در موج خون مادر![]()
كه همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
در ماتمسرای خویش را بر هیچكس مگشا
كه مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
زمین گرم است از باران بیپایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینهها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچهها بردار
كه اكنون برق خون میتابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه میدوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
ببین آن مغز خونآلوده را آن پاره دل را
كه در زیر قدمها میتپد بی هیچ فریادی
سكوتی تلخ در رگهای سردش زهر میریزد
بدو با طعنه میگوید كه بعد از مرگ آزادی
زمین میجوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
زمین گرم است از باران بیپایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینهها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچهها بردار
كه اكنون برق خون میتابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه میدوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر![]()
![]()
كه باران بلا میباردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر ![]()
![]()